انسان يا در چار چوب زمان زندگي مي كند يا در جاودانگي هر دو را ه در
برابر او گسترده است زيرا تقدير و سرنوشتي وجود ندارد.انسان آزاد و مختار و بدون
هيچ سرنوشتي به دنيا مي آيد. آينده هميشه باز است. وقتي كه تو به دنيا آمدي آينده
ات از پيش رقم نخورده بود تك تك اعمال تو آن را رقم مي زند.هر عمل تو انتخاب
توست و تو در هر گام مي تواني مسير زندگي ات را تغييردهي.در چارچوب زندگي به
هر كودكي گفته مي شود زمان از سه بخش تشكيل شده است :گذشته حال وآينده .
اما اين كاملا نادرست است.زمان فقط از گذشته و آينده تشكيل يافته. لحظه ي
اكنون رخنه ي جاودانگي در زمان است و متعلق به زمان نيست .چيزي فراتر از زمان
است.در لحظه ي ا كنون زيستن بيرون رفتن از چارچوب زمان و اكنون و اينجا بودن .
خارج از گردونه بودن است .معجزه اينجاست كه وقتي تو از چارچوب زمان خارج مي
شوي از بدبختي بيرون مي آيي .بدبختي زاده ي زمان و شادماني زاده ي بي زماني
وابديت است. و تو مي تواني هر لحظه كه بخواهي وارد بعد جاودانگي شوي زيرا آن
همواره هست در حقيقت هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارداما ما به ان ها چسبيده
ايم چيزي كه دقيقا در وسط قرار دارد يعني لحظه ي ا كنون واقعي و داراي وجود را
از دست مي دهيم.هر دو دست ما پر است .يك دستمان از گذشته پر است و دست
ديگرمان از آينده. بخشي از وجود ما از خاطرات انباشته است و بخش ديگر آن از
خيالات روياها و نقشه ها و در ميان اين دو لحظه ي اكنون ظريف و لطيف قرار دارد
مثل يك گل سرخ له شده و از دست رفته.اندك اندك دستهايت را از گذشته و آينده
خالي كن تا بتواني از لحظه ي اكنون پر شوي و اين سر آغاز دگرگوني توست .
درهاي خدا به رويت گشوده مي شود.
اشو
حالا سوال...خواهشاحتما جواب بدين...
همه ي ما روياها وآرزوهايي داريم... همه ي ما در اعماق روح خود مي خواهيم باور كنيم كه داراي
موهبت خاصي هستيم مي توانيم تغيير و تحولي ايجاد كنيم مي توانيم به طريق خاصي در ديگران نفوذ
كنيم و مي توانيم جهان فعلي را به صورت دنياي بهتري در آوريم. آرزوي شما چيست ؟ شايد رويايي است
كه شما آن را فراموش كرده ايدو يا در شرف زوال و نابودي است. اگر آرزوي شما عملي مي شد . وضع
امروزي شما چگونه بود؟
(ودر آخر شما مي گوييد كه زمان مي گذرد؟ آه . نه ! افسوس كه زمان مي ماند و ما مي گذريم ... از استين دبسن )
گل خنده..
دل ما مرده و دلدار به ما مي خندد اين گل خنده چرا وقت عزا مي خندد
ماازاوازهمه چي واشده رسواشده ايم او بما در عوض لطف چرا مي خندد
نا توانيم و گدا از غم و بر ديدارش اينچه رسمي است !؟توانابه گدا مي خندد
كارحق بودكه ماعاشق وشيدا شده ايم يار بيهوده چه بر كار خدا مي خندد
گاه با خنده مرا باد تمسخر گيرد گاه بر گريه ي بي حاصل ما مي خندد
گه زند قهقهه بر ناله و بر سوز دلم گاه آ هسته و با شرم و حيا مي خندد
درد(محزون ) شده از او بي درمان
آن پري چهره بما جاي دوا مي خندد