ابرهاي سياه احساس بيگانگي بر همه جاي دنيا سايه افكنده است زيرا اين
حقيقت را كه خدا به ما عشق مي ورزد را از ياد بره ايم .مامحصول عشق
خدا هستيم .عشق خدا بنيان زندگي ما را تشكيل مي دهد.ما بدون عشق
خدا نمي توانيم نفس بكشيم.قلب ما بدون عشق خدا از تپش مي
افتد .عشق خدا هستي ماست .اما چون خدا به ما بسيار نزديك است از ياد
بردنش كاملا آسان است .هيچ فاصله اي بين ما و او نيست از اين رو نمي
توانيم او را ببينيم و ما در مورد چيزي كه نمي توانيم ببينيم فراموش كار
هستيم .بايد خود اگاهانه از خدا ياد كنيم تا با ژرف تر شدن اين يادآوري همه
ي بيگانگي ها از ميان بروند .تا ديگر هيچ ابر تاريكي در اسمان نباشد و دنيا از
درخشش خورشيد سر شار شود.هستي داشتن نشاط آور است زيرا اينجا
خانه ي ماست .
خدا همه را براي ماموريتي فرستاده است اما ما ماموريتمان را از ياد برده
ايم .فراموش كرده ايم براي چه در اين جهان هستيم .در خواب غفلت به سر
مي بريم و ان را زندگي مي ناميم . جالب اينجاست كه كساني كه در چنين
غفلتي به سرمي برند خود را مردماني با هوش مي دانند اما اگر از انسان
هاي بيدار بپرسي آن را حماقت محض خواهند ناميد .
بايد از اين خواب بيدار شويم .اين فقط زماني ممكن است كه تو چنان
هوشيار شوي كه بتواني خودت را نه با چشم ديگران بلكه با چشمان خودت
ببيني .هر چه اكنون درباره ي خود مي داني به واسطه ي ديگران است .
كسي به تو مي گويد زيبا هستي و تو باور مي كني .تو مستقيما چيزي در
مورد خودت نمي داني .چهره ات را از روي آيينه مي شناسي اما
آيينه فقط