
يه روز اومد سراغتو و گفت كه تو رو دوست دارم
تو رو خدا تنهام نذارمن بي تو طاقت ندارم
اي ساده با ورت شد و رفتي باهاش
با اينكه حدس مي زدي چقدر سفر سخته براش
رفتين تو ي ساحل شيريني و مسير آبيا
خيالتون تو زندگي آسونن همه ي بازيها
اون بالاها مرغابيا محو تماشاتون شدن
تمشكاي وحشي باغ عاشق حرفاتون شدن
يادت مي ياد دروغاي قشنگ يادت مي ياد خاطر خواي زرنگ
براي تو شاهزاده شد دور سرت پروانه شد
گاهي شب بي مهتاب مي شد يه كرم شبتاب
گاهي مي زد به دريا مي شد يه مرد بيتاب
با گل سرخ برات يه حلقه مي ساخت
حلقه رو دور گردنت مي انداخت
لاي موهات شبا ستاره مي ذاشت از آسمون ماه برات برمي داشت
يادت مي ياد واي كه چقدر دوست داشت
اما يه روز گفت كه ديگه : خسته شده قمري پر بسته شده
بهتر ه پاشي بري جاي ديگه اون گفت كه مي ره جاي ديگه
گفت كه روي رنگين كمون قصر بلور كرده نشون
يه قايقي ساخت و تو رو سوار قايقت کرد
حولت دادو ميون نعره هاي موج جداز ساحلت كرد
يه وقت ديدي باد قايق كاغذيت پاره كرد
تو رو با ناباوريات تو طوفان آواره كرد
يه ارزويي كردي دلت مي خواست باز تو ساحل برگردي
واي كه خدا چقدر تورو دوست داشت
اون تو رو تنها نذاشت
فرشته ها از روي اب بر داشتنت باز تو ساحل گذاشتنت
چشماتو كه باز كردي از شادي پرواز كردي
خيال مي كردي رو صخره ها نشسته بود گريه مي كرد
تو اشتباه ديده بودي اون تورو مسخره مي كرد
يهو ديگه هيچ جايي رو نديدي
انگار از يه جاي بلند پريدي چشمات پر از سياهي
انگار اون برات آخرين نفس بود
دروغ بود اون شاه ماهي قصر بلور فقط برات قفس بود